همسرم هر روز 5 صبح از خواب بیدار می شود تا خودش را به محل کارش در حومه شهر برساند، در آنجا تقریباً رتبه مدیر میانی دارد و حقوقش نسبت به کارمندان معمولی کمی بهتر است، در مسیر رفت و برگشتش در نقش راننده اسنپ مسافر می‌زند تا خرج ماشین در‌بیاید، تقریبا 3 بعد از ظهر از محل کارش به جایی برای مشاوره دادن می‌رود و آنجا هم سه چهار ساعتی کار می‌کند، وقتی برمی‌گردد چشمانش دو دو می‌زند، غرق در خواب است، نای صحبت ندارد، با این اوصاف تازه نقش پدری اش را بغل می کند و با پسرم کشتی می‌گیرد و یکی دو ساعتی وقت می‌گذراند تقریبا ساعت 10 میخوابد و صبح مجددا وقتی که من خوابم از خانه بیرون می‌زند، وقتی پسرم به دنیا آمد گفت که چون مادر خودش شاغل بوده و همش پیش عمه و دایی بزرگ شده دلش می‌خواهد من کار نکنم و با پسرم بازی کنم اورا استخر ببرم، کلاس فوتبال ببرم و به خودم برسم تا خانه جای امنی باشد ولی وقتی شبها چهره ی خسته و بی رمقش را میبینم به خودم می‌گویم که کاش قبول نمی‌کردم و پا به پایش کار می‌کردم تا هر شب جان در رفته اش را نبینم و زجر کش بشوم، یک قرار خنده دار دیگری که با هم گذاشته بودیم این بود که فرزندامان تک نباشد، یا بچه نیاریم یا اگر میاریم یکی نباشد ولی متأسفانه از آینده ی همین پسرمان هم مطمئن نیستیم و می ترسیم بخاطر آن در سنین بالا توسط خودش ملامت بشویم که متأسفانه ملامت به حقی هم هست، همسرم پنجشنبه جمعه ها فقط چند ساعت صبح ها برای مشاوره می‌رود و الباقی روز میآید خانه تا مرد خانه شود، از من عذر خواهی می کند که به من بی توجه هست و برایم وقت کافی نمیگذارد و این عذر خواهی او هر بار مرا می کشد و هزار تکه می‌کند، دلم میخواهد برای مردانگی اش بمیرم، او همان مردی بود که زمان دانشگاه دوست پسر من شد و مادرم چون دوست پسر داشتم مرا دوست نداشت و می گفت دوست پسر برای تو شوهر نمی‌شود، نیست که ببیند این دوست پسر هر روز بیشتر از دیروز عشق زندگی من می شود و برای اینکه من زیاد بخوابم تا مادر خوشگل و پر انرژی ای باشم  چه ها که نمی کند، کاش می شد بمیرم و اینگونه جان کندنش را نبینم